لینک دوستان من:

خداحافظ ...

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم

در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی

خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم؟

خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی!!!


نویسنده : بهزاد نوری تاریخ و ساعت ارسال : سه شنبه 29 بهمن 1387 - 10:38 ق.ظ دیدگاه ها لینک مطلب
خوابیدی رو بال موجا ...
خوابیدی رو بال موجا
كاش می شد بودم كنارت
تو به دریا دل سپردی
من تو ساحل چشم به راحت
دنبالت دارم می گردم
ولی نیست از تو نشونی
روزگار مارو جدا كرد
تو یه غروب توی جوونی
دلم من هواتو كرده
كاش می شد تورو ببینم
كاش می شد تو خواب دوباره
دست سردتو بگیرم
دنبالت دارم می گردم
ولی نیست از تو نشونی
روزگار مارو جدا كرد
تو یه غروب توی جوونی
خوابیدی رو بال موجا
كاش می شد بودم كنارت
تو به دریا دل سپردی
من تو ساحل چشم به راهت
خداحافظ
چه صدامو بشنوی
خداحافظ
چه نشنوی
تو كه رفتی به سلامت
وعده ما به قیامت
حسرت یه لحظه دیدن
واسه من شده یه عادت
نویسنده : بهزاد نوری تاریخ و ساعت ارسال : یکشنبه 30 تیر 1387 - 10:07 ق.ظ دیدگاه ها لینک مطلب
گله ...

کنار هر قطره اشکم
هزار خاطره دفنه
اینقدر خاطره داریم
که گویی قد یک قرنه

گلو می سوزه از عشقت
عشقی که مثل زَهره
ولی بی عشق تو هردم
خنده با لبهای من قهره

درسته با منی اما
به این بودن نیازارم
تو که حتی با چشماتم
نمیگی آه دوستت دارم

اگه گفتی دوستت دارم
فقط بازی لبهات بود
وگرنه رنگ خودخواهی
نشسته توی چشمات بود

هر چی عشقه توی دنیا
من می خواستم مال ما شه
اما تو هیچوقت نذاشتی
بینمون غصه نباشه

فکر می کردم با یه بوسه
با تو همخونه می مونم
نمی دونستم نمیشه
آخه بی تو نمی تونم

گله می کنم من از تو
از تو که اینهمه بی رحمی
هزار بار مردم از عشقت
تو که هیچوقت نمی فهمی

گله می کنم من از تو
از تو که اینهمه بی رحمی
هزار بار مردم از عشقت
تو که هیچوقت نمی فهمی

چشام همزاد اشک و خون
دلم همسایه آهه
زمونه گرگ و عشق تو
شبیه مکر روباهه

شدم چوپان ساده لوح
کنار گلّه احساس
چه رسمی داره این گلّه
سر چنگال گرگ دعواس

تو اینقدر خواستنی هستی
که این گلّه نمی فهمه
اگه لبخند به لب داری
دلت از سنگ و بی رحمه

ببخش خوبم اگه این عشق
حیله تورو رو کرد
نفرین به دل ساده
که به چنگال تو خو کرد

هر چی عشقه توی دنیا
من می خواستم مال ما شه
اما تو هیچوقت نذاشتی
بینمون غصه نباشه

فکر می کردم با یه بوسه
با تو همخونه می مونم
نمی دونستم نمیشه
آخه بی تو نمی تونم

گله می کنم من از تو
از تو که اینهمه بی رحمی
هزار بار مردم از عشقت
تو که هیچوقت نمی فهمی

گله می کنم من از تو
از تو که اینهمه بی رحمی
هزار بار مردم از عشقت
تو که هیچوقت نمی فهمی

هر چی عشقه توی دنیا
من می خواستم مال ما شه
اما تو هیچوقت نذاشتی
بینمون غصه نباشه

فکر می کردم با یه بوسه
با تو همخونه می مونم
نمی دونستم نمیشه
آخه بی تو نمی تونم

گله می کنم من از تو
از تو که اینهمه بی رحمی
هزار بار مردم از عشقت
تو که هیچوقت نمی فهمی

گله می کنم من از تو
از تو که اینهمه بی رحمی
هزار بار مردم از عشقت
تو که هیچوقت نمی فهمی

هر چی عشقه توی دنیا ...


نویسنده : بهزاد نوری تاریخ و ساعت ارسال : چهارشنبه 15 خرداد 1387 - 10:06 ق.ظ دیدگاه ها لینک مطلب
چرا تو ای شکسته دل ! خدا خدا نمی کنی ؟

چرا تو ای شکسته دل ! خدا خدا نمی کنی ؟

 

خدای چاره ساز را چرا صدا نمی کنی ؟

 

به هر لب دعای تو ، فرشته بوسه می زند

 

برای درد بی امان ، چرا دعا نمی کنی ؟

 

ز پرنیان بسترت ، شبی جدا نبوده یی

 

پرند خواب را زخود ، چرا جدا نمی کنی ؟

 

به قطره قطره اشک تو ، خدا نظاره میکند

 

به وقت گریه ها چرا خدا خدا نمی کنی ؟

 

سحر زباغ ناله ها ، گل مراد می دمد

 

به نیمه شب چرا لبی به ناله وا نمی کنی ؟

 

ز اشک نقره فام خود ، به کیمیای نمیشب

 

مس سیاه قلب را چرا طلا نمی کنی ؟


نویسنده : بهزاد نوری تاریخ و ساعت ارسال : چهارشنبه 1 خرداد 1387 - 01:05 ق.ظ دیدگاه ها لینک مطلب
آغاز عشق ، ساحل وقایع دروغ بود ...

آغاز عشق ، ساحل وقایع دروغ بود

عشقت دروغ ، کل حقایق دروغ بود

دست ظریف و خط شقایق دروغ بود

افسانه بود وقتی مهر تو بر دل نشست

آن لحظه ها ، تمام دقایق دروغ بود

حالا عبور می کنم از هر چه بود و هست

از هر چه چشم های مرا بر دل تو بست

قلبت ولی برای دلم تنگ میشود

صدها دریغ ، قلب من از سنگ می شود

شاید به سنگ بودن خود شرم می کنم

از تنگ بودن قلب خود شرم می کنم

خاتون روزهای قدیمی مرا ببخش

بعد از تو باز خاطره تکرار می شود

مثل طناب بر تن من دار می شود

یادش بخیر عشق تو تنها امید بود

دیگر گذشت ، عشق تو انکار می شود

مردی که رفت پیش خودش کم کسی نبود

چشمی که سوخت قاعدتا تار می شود

وقتی که رفت ، چشم تو بیدار می شود


نویسنده : بهزاد نوری تاریخ و ساعت ارسال : سه شنبه 27 آذر 1386 - 10:12 ق.ظ دیدگاه ها لینک مطلب
صدها هزار نفرین ، بر آن نگاه اول ...

صدها هزار نفرین ، بر آن نگاه اول

 

آغاز دل سپردن ، اول نگاه من بود !

سرگشته و پریشان ، در جستجوی كویش

 

این خرقه گدایی ، تنها گواه من بود

هر كس شراب نوشید ، مستوجب فنا شد

 

دستان پر زمهرش ، هم تكیه گاه من بود

فرهاد همچو مجنون ، راه وصال گم كرد

 

راهی كه رفته بودند ، آن راه ، راه من بود

تاریك و تار چون شب ، پس كوچه های امید

 

فانوس دیدگانش ، نور پگاه من بود

زنجیر كرده بودند ، رندان با وفا را

 

مژگان بی مثالش تنها پناه من بود

روزی كه گردن عشق ، بر دار كرده بودند

 

تنها صدای آنجا ، فریاد آه من بود

 

در دادگاه عشقش ، محكوم حكم مرگم

شاید كه بی گناهی ، تنها گناه من بود


نویسنده : بهزاد نوری تاریخ و ساعت ارسال : دوشنبه 5 آذر 1386 - 08:11 ق.ظ دیدگاه ها لینک مطلب
یه بار دیگه فرصت بده ...

یه بار دیگه فرصت بده ، نذار که تنها بمونم
نذار بازم از قافله ، به خاطرت جا بمونم

فکر نکنی که من بدم ، روی تو بست چشماشو بخت
این عشقو آسون ندارم ، تو چنگ آوردم خیلی سخت

دوسِت دارم به اون خدا ، به اون که می پرستمش
عهد خودم رو با خودش ، به خاطرت شکستمش

حالا می خوام فدات کنم ، بگو به من حرفی داری
ترسیدی که یه وقت بازم تو غصه ها کم بیاری

نگو که خامت می کنم ، واسه پر آوازه شدن
نگو به من می ترسم از ، یه بار دیگه ساده شدن

می خوای بگی دوسم داری ، ولی نمیذاره چشات
می ترسی تکراری بشه ، تجربه ی تلخ شبات

دوسِت دارم به اون خدا ، به اون که می پرستمش
عهد خودم رو با خودش ، به خاطرت شکستمش

گفتم که دردای منو ، دیگه فقط تویی طبیب
منم که کامل می کنم ، اون تیکه ی نصفه ی سیب ...


نویسنده : بهزاد نوری تاریخ و ساعت ارسال : دوشنبه 5 آذر 1386 - 08:11 ق.ظ دیدگاه ها لینک مطلب
اگه با دیدن من غم تو دلت جون میگیره !

اگه با دیدن من غم تو دلت جون میگیره !

 

می میرم که تا ابد قلب تو  آروم بگیره ...

 

اگه با بودن من !  باغ تو ویرونه میشه !

 

میرم اما میدونم دل بی تو دیوونه میشه

 

فکر نکن که بی کسم ! خدا به دادم میرسه

 

کوه به کوه نمیرسه ! آدم به آدم می رسه

 

مرهمی از شب چشمات واسه دردم نداری

 

خورشیدی ! اما خبر از تب سردم نداری

 

هر چی که درده منه ! باشه الهی خوشی تون

 

کاشکی گلدونی بشم برای عاشق کشی تون


نویسنده : بهزاد نوری تاریخ و ساعت ارسال : دوشنبه 5 آذر 1386 - 08:11 ق.ظ دیدگاه ها لینک مطلب
می شد از بودن تو ...

می شد از بودن تو
عالمی ترانه ساخت
کهنه ها رو تازه کرد
از تو یک بهونه ساخت
با تو می شد که صدام
همه جا رو پر کنه
تا قیامت اسم ما
قصه ها رو پر کنه
تو رو خیلی دیر شناختم
وقتی که تموم شدم
نه یه دست رفیق دستام
نه شریک غم بودی
واسه حس کردن دردام
خیلی خیلی کم بودی
توی شهر بی کسی هام
تو رو از دور می دیدم
شهر بی عابر و خالی
شهر تنهایی من بود
لحظه شناختن تو
لحظه تموم شدن بود


نویسنده : بهزاد نوری تاریخ و ساعت ارسال : دوشنبه 5 آذر 1386 - 08:11 ق.ظ دیدگاه ها لینک مطلب
آه تنهایی ...

ای همیشه در کمین من

پشت این چشمان زردت

از چه لذت می بری در من ؟

...

آسمان آبیست

روزها با پرتو خورشید مهمانیست

در سکوت خواب من

شبهای مهتابیست

با خدا هر روز

می گوییم و می خندیم

حس خوب زندگی در قلب من جاریست

پس چرا

من سایه ی سرد تو را

هر روز می بینم ؟

...

آه تنهایی

از چه عصیان می کنی در من ؟

خسته ام دیگر

خسته از این طرح پر تشویش

ای همیشه در کمین لحظه ها برخیز

من تو را امروز

با امید تازه ایی

تدفین خواهم کرد ...


نویسنده : بهزاد نوری تاریخ و ساعت ارسال : دوشنبه 5 آذر 1386 - 08:11 ق.ظ دیدگاه ها لینک مطلب
1
2
3